شنبه ۱۴ بهمن ماه ۱۳۹۱

آسیب شناسی از درون: زیان‌های مدیر خوب برای پژوهشکدۀ باستان‌‌شناسی
کریم علیزاده
عضو هیأت مدیره جامعۀ باستان‌‌شناسی ایران

در چندسال اخیر مدیریت پژوهش¬های باستان¬شناختی برای باستان¬شناسان موضوعی مهم و جدی شده است. این موضوع به دو علت اهمیت زیادی پیدا کرده است. نخست اینکه در سال¬های گذشته سرعت تغییر مدیریت در پژوهشکده که مدیریت پژوهش¬های باستان¬شناختی در سطح ملی را برعهده دارد بالا رفته است و مدیران یکی پس از دیگری و زودهنگام تعویض می¬شوند. این امر موجب ناپایداری در مدیریت و برنامه‌ریزی¬های کلان شده است. علت دوم این است که به ظن بسیاری از باستان¬شناسان، در چند سال اخیر مدیریت پژوهش¬¬های باستان شناختی ضعیف و ناکارآمد هم بوده است.
اغلب باستان¬شناسان با مقایسه دوره¬های مدیریتی در پژوهشکدۀ باستان¬شناسی اذعان دارند که مدیریت پژوهشکده پس از شادروان مسعود آذرنوش (۱۳۸۰-۱۳۸۵ خورشیدی) رو به افول گذاشته و دچار ضعف¬های زیادی شده است. از مدیریت ایشان به عنوان مدیریتی نسبتاً موفق و درخشان پس از انقلاب اسلامی یاد می¬شود. در چند ماه اخیر و با انتصاب آقای عباس مقدم به ریاست پژوهشکده، بارقه¬هایی از امید در میان باستان¬شناسان دیده می¬شد و همه امید بسته بودند که دست کم از ضعف¬های مدیریتی کاسته خواهد شد. اما مدیریت ایشان به چهارماه نیز نیانجامید و سیل ناپایداری، حتی فرصت برنامه¬ریزی هم به ایشان نداد. جدا از نقش عوامل بیرونی در برکناری مدیران دولتی، که اغلب ناشی از ملاحظات سیاسی در بدنۀ دولت است، عوامل درونی هم در ناپایداری مدیریتی نقش بازی می¬کنند. ناتوانی در پیشبرد برنامه¬ها، سوء مدیریت و ضعف در اجرای برنامه¬ها، بروز نابسامانی در دستگاه تحت مدیریت، نرسیدن به اهداف تعیین شده و در نهایت نارضایتی همکاران زیرمجموعه و مسئولان بالادست، می¬تواند موجب برکناری مدیران شود. اینها دلایل و عواملی هستند شناخته شده و قابل توجیه. اما در این یادداشت برآنم که نشان دهم حتی یک مدیریت کارآمد و نسبتاً خوب هم می¬تواند موجب نارضایتی و در نهایت برکناری مدیران شود یا برکناری ایشان را تسهیل کند. به نظرم بررسی ابعاد و عوامل درون-صنفی و نقش آنها شاید بتواند به درک اتفاقات و تغییرات اخیر در مدیریت پژوهشکدۀ باستان¬شناسی کمک کند.
به فراخور موقعیت، شرایط و خواسته¬های هرکدام از ما، دلایل متعددی برای نارضایتی از مدیریت آذرنوش وجود داشت که در اینجا مجال پرداختن به همه نیست. با این حال، فکر می¬کنم دلایل و عوامل نارضایتی ما از مدیر خوبی چون آذرنوش را می¬توان در موارد عمده¬ای به شرح زیر توصیف کرد:
۱- کارگرایی یا کارگریزی: آذرنوش از همکاران و کارمندان پژوهشکده بطور منظم، طبق شرح وظایف آنها کار می¬خواست. کارکردن با آذرنوش آسان نبود چون فردی دقیق و منظم بود. من و ما که تا حدودی آدم تنبلی هستیم و عادت داشتیم و داریم که کارها و وظایفمان را دلبخواهی انجام دهیم، از فشار کاری بیزار بودیم. اساساً نظم، مقررات و اخلاق حرفه¬ای با عادات روزانۀ من و ما غریب بود و ناخواسته در ما اکراه و مقاومت ایجاد می-کرد. آذرنوش به کارها سرعت می¬داد، موعد تعیین می¬نمود و ما را مجبور به کار می¬کرد. دائم برای پژوهشکده برنامه¬ریزی می¬کرد و ما را مجبور می¬کرد که از بخشی از علاقه¬های شخصی/حرفه¬ای بگذریم و زمانی را نیز برای پیشبرد برنامه¬های پژوهشکده صرف کنیم. من و ما ناراحت بودیم و می¬دانم که در این احساس تنها نبودیم. من و ما کارشناس و عضو هیئت علمی بودیم و باید کار علمی/پژوهشی انجام می¬دادیم. این آذرنوش بود که موظف بود تمامی اقدامات اداری برای صدور مجوز را انجام دهد و بودجۀ لازم را نیز برای پژوهش¬های ما تهیه کند. اما آذرنوش از همۀ باستان¬شناسان می¬خواست که در فعالیت¬های اداری/اجرایی مشارکت کنند و خود نیز به پیشبرد امور مرتبط با پژوهش کمک کنند. می¬گفت اگر هیچکس در فعالیت¬های اداری/اجرایی همکاری و مشارکت نکند، به تنهایی قادر به انجام این کارها نیست و تعداد کارمندان اداری نیز بسیار اندک است. بنابراین خود باستان¬شناسان نیز باید مسئولیت اداری/اجرایی بپذیرند.
آذرنوش متاسفانه موفق شده بود دست کم تعداد اندکی از ما را قانع کند و به کار بگیرد چون دیگران زیربار مسئولیت نمی¬رفتند. با همین تعداد اندک تغییرات بزرگی در پژوهشکده و جایگاه پژوهشکده ایجاد کرده بود. حواسش به همه چیز بود و همیشه کارها را به دقت تا به سرانجام رسیدن پیگیری می¬کرد. به همه چیز و همه جا و همۀ ماها سرکشی می¬کرد. حجم کارها بالا رفته بود. تعداد طرح¬هایی که سالانه انجام می¬شد چندین برابر شده بود. نامه¬نگاری¬ها و ایمیل¬های مرتبط با روند اداری طرح¬ها نیز به شدت افزایش یافته بود. دائم به خود می-گفتیم که این کارهای اداری به ما هیچ ارتباطی ندارند، من و ما فقط باید به موضوعات پژوهشی خود بپردازیم، به ما چه که ایشان تنهاست و نمی¬تواند کارها را پیش ببرد.
با اینکه در گوشۀ ذهن¬مان تایید می¬کردیم که برنامه¬های ایشان در مدیریت پژوهشکده درست است و باید هم چنین عمل می¬شد، ولی نمی¬توان گفت که همۀ ما ایشان را بر مسند ریاست پژوهشکده می¬خواستیم. با حضور ایشان در ریاست پژوهشکده، راحتی و آسایش برای منِ تن آسای راحت طلب نمانده بود. می¬دانستیم که چنان پژوهشکده¬ای برای باستان¬شناسی ایران لازم و ضروری است و برای حفظ و تقویت آن باید همه کار می¬کردیم. اما کارکردن، دقیق کارکردن، مسئولانه و درست کارکردن، آسایش را از ما می¬گرفت. خیلی دوست داشتیم کسی کاری به کارمان نداشته باشد، نه رئیسی و نه مدیری، نه کسی که پیگیر کارها باشد و کار بخواهد. به گفته آذرنوش، فراموش کرده بودیم که ما در استخدام پژوهشکدۀ باستان شناسی هستیم و باید در خدمت پیشبرد برنامه¬های پژوهشکده باشیم. آنچه می¬خواستیم و انتظار داشتیم (به گفتۀ آذرنوش) در واقع “بورس تمام وقت” بود که در آن عده¬ای امور اداری/اجرایی مربوط به پژوهش¬ها را انجام بدهند و ما فقط به پرسش¬های علمی خود فکر کنیم. پژوهشکدۀ مطلوب و خوب می¬خواستیم ولی فکر نمی¬کردیم که من و ما در کجای روند ساختن چنین پژوهشکده¬ای قرار داریم و مسئولیت ما چیست؟ به ما ربطی نداشت! آذرنوش رئیس بود و خودش می-دانست چه کند و چگونه پژوهشکده را به سطح مطلوب ما برساند. به شکل¬های مختلف ابراز نارضایتی می-کردیم و از کارهایی که برای انجام به ما ارجاع می¬شد خسته شده بودیم. حتی کسانی که کار خاصی برای پژوهشکده انجام نمی¬دادند و در هیچ امری از امور اجرایی و اداری مشارکت نداشتند نیز خسته شده بودند. با کارکردن تعداد اندکی، کارنکردن ما نیز بیشتر به چشم می¬آمد. باید آن تعداد اندک را نیز دلسرد می¬کردیم، چه با تهمت زدن و تمسخر و چه با ایجاد بی¬تفاوتی و گفتن اینکه این کارها به نتیجه¬ای نخواهد رسید و غیره. نمی-توانستیم بگوییم که از کارکردن ناراحتیم. آنچه می¬گفتیم این بود که آذرنوش مدیر خوبی نیست، برای مدیریت تجربۀ کافی ندارد، از دانشگاه آمده است و کار و زبان اداری بلد نیست.
۲- مجوزها، مایۀ اقتدار یا چشم اسفندیار: آذرنوش می¬گفت طرح¬های پژوهشی باید از نظر کیفیت و ضرورت، در شورای پژوهشی تایید و تصویب شوند. تصمیم گرفت و قرار گذاشت و به همۀ باستان¬شناسان اعلام کرد که تا وقتی گزارش فصل قبلی فعالیت¬های میدانی خود را به پژوهشکده ارائه ندهند، مجوز فصل جدید صادر نخواهد شد. با سخت¬گیری¬ها و دقتی که در طرح¬های پژوهشی صرف می¬شد، متاسفانه باید تلاش می¬کردیم طرح پژوهشی¬مان را با دقت بیشتری تنظیم کنیم، بیشتر مطالعه کنیم، فرضیه و پرسش واقعی و علمی داشته باشیم و همه مسائل را به دقت در طرح پیش¬بینی کنیم و در نهایت باید پژوهشکده را قانع می¬کردیم که اجرای طرح¬مان ضروری است. اگر طرح پژوهشی خوبی هم تنظیم می¬کردیم، پژوهشکده طرح¬ها را اولویت¬بندی هم می¬کرد. خلاصه، تهیۀ طرح پژوهشی و مجوز گرفتن سخت¬تر از گذشته شده بود.
در مورد طرح¬های پژوهشی که برای درخواست مجوز به پژوهشکده ارسال می¬شد، از تعدادی از کارشناسان نظرخواهی می¬کرد و هر طرحی را برای ارزیابی، بسته به موضوع، برای یکی از کارشناسان مطلع می¬فرستاد. طرح ها قبل از اینکه در شورای پژوهشی به بحث گذاشته شود، مطالعه می‌شد. همه می¬دانستیم که این دقت نظر، لازم و ضروری است و موجب بالاتر رفتن کیفیت طرح¬ها و استانداردهای علمی خواهد شد. اما این سخت¬گیری به هیچوجه مطلوب ما نبود. بویژه در مورد طرح¬های پرسش محور و علمی (نه پروژه های نجات بخشی) همه چیز دشوار شده بود و دیگر نمی¬شد راحت مجوز کاوش و بررسی گرفت. از سوی دیگر، نمی¬شد با چنین تصمیم¬هایی و با چنین مقررات و نظمی مخالفت کرد، چون از منطقی قوی پیروی می¬کرد. آذرنوش گاهی با طرح¬هایی مخالفت می¬کرد، همه می¬گفتیم که آذرنوش مجوز نمی¬دهد. وقتی شورای پژوهشی پژوهشکده هم طرحی را تصویب نمی¬کرد، همه می¬گفتیم آذرنوش مجوز نداد. شروع کردیم به گفتن این که آذرنوش درها را بسته و فقط به نزدیکان و اعضای پژوهشکده مجوز می¬دهد. در این میان کسانی که در دانشگاه¬ها تدریس می-کردند، بویژه اساتید جوان گروه‌های تازه تاسیس باستان¬شناسی، همه خواهان مجوز کاوش و بررسی بودند و شمار تقاضاهای مجوز بسیار بالا رفته بود.
پژوهشکده تصمیم گرفت که برای هماهنگی و ایجاد یکپارچگی در شکل طرح¬های پژوهشی، فرم¬های استانداردی را تعریف و تهیه کند (از این فرم¬ها هنوز استفاده می‌شود). تعدادی از باستان¬شناسان (بویژه اساتید پیشکسوت و نامدار) این فرم¬ها را به سخره می¬گرفتند و بسیاری از اطلاعات درخواستی فرم را پر نمی¬کردند. طرح¬های بسیاری بودند که علاوه بر مجوز کاوش از پژوهشکده بودجه هم می¬خواستند. خلاصه اینکه، حجم بالای درخواست مجوز و بالطبع بالاتر رفتن شمار طرح¬هایی که مجوز نمی¬گرفتند، نارضایتی¬ها را بیشتر می‌کرد و مسئولیت همه بر دوش آذرنوش بود. با این همه، من و ما مجوز می¬خواستیم و دوست داشتیم طرح¬هامان را بطور منظم و بی¬وقفه اجرا کنیم چون از اهمیت بالایی برخوردار بودند.
عضو هیئت علمی، دکتر و استاد دانشگاه شده بودیم و بطور خودکار اعتبار علمی لازم و کافی نیز برای کاوش در محوطه¬ای را کسب کرده بودیم، تجربۀ مدیریت پروژۀ میدانی هم که چندان مهم نبود! پس به جای اینکه بیهوده با اینگونه تصمیم¬های پژوهشکده که از منطق قوی و درستی پیروی می¬کرد مخالفت کنیم، بهتر بود از دری دیگر به مخالفت بپردازیم و نارضایتی خود را اعلام کنیم تا شاید گشایشی حاصل شود و روند صدور مجوزها راحت¬تر شود. سناریو اینگونه شکل گرفت و پیش رفت: «پژوهشکده با تعداد اندکی همکاری می¬کند و به همان تعداد اندک مجوز فعالیت میدانی می¬دهد، پژوهشکده به طور کلی دانشگاه¬ها را به بازی نمی¬گیرد و برای اساتید دانشگاهی ارزشی قائل نیست». دولت نهم روی کار آمده و مسئول بالادستی در سازمان چه می-دانست که ما چه می¬گوییم، او آمادۀ تغییر مدیران بود و ما فقط باید مسیر تغییر را نشانش می¬دادیم. چه کسی می¬آید و دربارۀ درستی یا نادرستی این ادعا تحقیق کند؟ «وقت تغییر مدیران است. رئیس پژوهشکده با دانشگاه-ها همکاری و تعامل ندارد و باید تغییر کند. ایشان بازماندۀ دولت اصلاحات و همکار نزدیک با روسای پیشین سازمان میراث فرهنگی است.» کافی بود چندبار پیش مسئولان ارشد و جدید سازمان اظهار نارضایتی کنیم؛ آنها آمده بودند که تمامی مدیران و برنامه¬های دورۀ اصلاحات را برچینند. یک نامه در تخریب یا برشمردن بی-عدالتی¬های آذرنوش کافی بود تا مسئولان ارشد را متقاعد کند که آذرنوش مخالف دانشگاه است و همۀ درها را به روی دانشگاه¬ها بسته است. «اساساً باستان شناسی باید در دانشگاه اجرا بشود، نه در پژوهشکده و سازمان. در هیچ جای دنیا باستان¬شناسی چنین نیست که در ایران است. پژوهشکده باید و فقط کار اداری/اجرایی انجام دهد و باستان¬شناسی و پژوهش¬های باستان¬شناختی را باید به دانشگاه¬ها سپرد». اینها حرف¬هایی بود که در همه جا شنیده می¬شد و روز به روز بیشتر و بلندتر می¬شد.
۳- باستان¬شناسان خارجی بد هستند: آذرنوش تصمیم گرفته بود برپایۀ حفظ مصالح ملی و پس از عقد تفاهم نامه¬های دو جانبه، همکاری سنجیده و برنامه¬ریزی شده و متوازنی میان باستان¬شناسان ایرانی و خارجی برقرار کند. اساس این برنامه این ایده بود که یکی از عوامل پسرفت کشور بطور کلی و بطور خاص در باستان¬شناسی ایران، منزوی بودن و نبود برهمکنش با دنیای خارج است. این فکری بود که در دوران دولت اصلاحات زاده شد، در برنامۀ چهارم توسعه گنجانده شد و سپس تبدیل به یک برنامۀ اجرایی شد، به سطح مدیران ارشد سازمان میراث فرهنگی رسید و بطور ویژه از سوی آقای مهندس بهشتی رئیس سازمان (و سپس رئیس پژوهشگاه) پیگیری شد. برنامه¬ای نبود که به آسانی اجرا شود.
در پژوهشکده به مدیری نیاز داشتند که نه فقط با این فکر و برنامه همنوا و موافق باشد، بلکه در اجرای آن مصمم هم باشد. آذرنوش چنین مدیری بود. اما دربارۀ حضور و فعالیت باستان¬شناسان خارجی (مخصوصاً باستان‌شناسان غربی) در ایران دو نکتۀ منفی وجود داشت که مایۀ نارضایتی و مخالفت¬های بسیاری از ما بود: ۱) فعالیت باستان¬شناسان خارجی در ایران تداعی کنندۀ استعمار و مسائل مرتبط با آن بود، ۲) باستان¬شناسان خارجی توانمندتر و پیشروتر بودند. نمی¬توان به دقت گفت که تا چه حد و چه کسانی به خاطر دیدگاه¬های ضداستعماری با حضور باستان¬شناسان خارجی در ایران مخالفت می¬کردند و می¬کنند. در آن زمان با سخت-گیری¬هایی که دولت، سازمان میراث فرهنگی و پژوهشکده برای فعالیت خارجی¬ها اعمال می¬کردند، همه می-دانستیم که باستان¬شناسان خارجی دیگر همچون گذشته نمی¬توانند در ایران عمل کنند. یک چیز هم مسلم بود: مخالفت با فعالیت آنها نمی¬توانست به خاطر توانمندی¬ها و برتری¬های آنها باشد (منظور من این نیست که همه باستان¬شناسان خارجی توانمندتر از ما بودند). نمی¬توانستیم بگوییم با حضور باستان¬شناسان خارجی در ایران، ضعف¬ها، کاستی¬ها و کاهلی¬های ما بیشتر نمایان می¬شود، نمی¬توانستیم بگوییم آنها بیشتر و بهتر از ما تحلیل می-کنند، بیشتر و بهتر می‌نویسند، از فناوری بهتری بهره می¬برند و به لحاظ نظری نیز مجهزتر هستند. نمی¬شد گفت با وجود باستان¬شناسان خارجی دیگر دانشجویان ایرانی به سراغ ما نخواهند آمد، مقالات ما را نخواهند خواند و جایگاه ویژه و ثابتی بر بلندای منبر باستان¬شناسی ایران نخواهیم داشت. خلاصه نان¬مان آجر شده بود.
اما به راحتی می¬شد به هر باستان¬شناس خارجی تهمت استعمارگر زد و به این ترتیب با حضور آنها مخالفت کرد. اگر برخی از آنها در گذشته مرتکب اشتباهاتی هم شده بودند، بهانه و مدرک هم برای مخالفت و ضدیت داشتیم. حتی با این ترفند می¬شد نقاب ملی¬گرایی و میهن¬پرستی هم به چهره زد و در مخالفت با حضور خارجی-ها از همه پیشی گرفت. در این مسابقه هر چه با خارجی¬ها مخالف¬تر بودیم، میهن¬پرست¬تر و ملی¬گراتر از بقیه می¬شدیم. دکتر آذرنوش مسبب حضور خارجی¬ها بود، جاده صاف کن آنها بود و توجهی به نقد ما کارشناسان و باستان¬شناسان نداشت. چه باید می¬کردیم!؟ کسی نمی¬پرسید و دقت نمی¬کرد که بسیاری از ما در غرب تحصیل کردیم. باید پای استعمارگران از کشورمان قطع می¬شد و وقت آن رسیده بود. مسئولان جدید سازمان آمادۀ شنیدن حرف¬های ما بودند. دلایل زیادی وجود داشت که به اعتراض¬ها و انتقادهای ما گوش فرادهند و ترتیب اثر دهند. کافی بود با همفکران خود چند ملاقات حضوری با مسئولان ارشد ترتیب دهیم و یا نامه¬ای بنویسیم و نگرانی¬ها و اعتراض¬های خود را به وضعی که آذرنوش بوجود آورده بود شرح دهیم.
سه مسئلۀ مهمی که در بالا به آنها پرداختم شاهدی است بر آنکه عوامل درونی یا درون-صنفی نیز در کنار عوامل بیرونی سبب تغییر مدیران پژوهشکدۀ باستان¬شناسی بوده¬اند. نمی‌گویم تنها نارضایتی¬ها و عوامل درونی باعث برکناری آذرنوش از مدیریت پژوهشکده شد، چرا که اگر این نارضایتی¬ها هم نبود، احتمالاً مسئولان جدید سازمان با توجه به ملاحظات دیگری که در بالا اشاره کردم ایشان را در نهایت برکنار می‌کردند.
همانطور که در پیشگفتار اشاره کردم بجز این سه مورد، عوامل و دلایل متعدد و بیشتری را نیز می¬توان برشمرد که از درون در خدمت عوامل بیرونی قرار می¬گیرند و ناپایداری مدیریتی در پژوهش¬های باستان¬شناختی را تسهیل می¬کنند. با وجود عوامل درونی از این دست و زمینه¬های که خود باستان¬شناسان ایجاد می¬کنند، مسئول و مدیر بالادست با تکیه بر آنها می¬تواند رئیس پژوهشکده را بسیار راحت¬تر برکنار کنند.
آخرین رئیس پژوهشکده تنها به مدت چهارماه مدیریت این نهاد تخصصی را عهده¬دار بود. با مرور مسائلی از دورۀ مدیریت آذرنوش، برآن بودم که توجهات را به عوامل درونی معطوف کنم، با این گمان که شاید عوامل درونی¬ایی که در دورۀ مدیریت آذرنوش نقل شد، در مورد ایشان هم مصداق داشته باشد.
ضروری است به دقت فکر کنیم که ما باستان¬شناسان، چه آنها که در پژوهشکده کار می¬کنیم، چه آنها که در دانشگاه¬ها تدریس می¬کنیم و چه کسانی که خارج از این دو حوزه مشغول به فعالیت هستیم، در کجای افت و خیزها و تحولات باستان¬شناسی قرار داریم و فعالیت¬های ما در خدمت چه نوع تحولاتی است. نه مدیران بعدی قابل مقایسه با آذرنوش هستند و نه شرایط فعلی قابل مقایسه با دورۀ مدیریت وی است. در چند سال اخیر مدیران پژوهشکدۀ باستان¬شناسی در وضعیت بسیار دشواری قرار داشته¬اند و اساساً به نظر نمی¬رسد شرایطی برای بروز مدیریت کارآمد وجود داشته است. به نظرم، ما، “همیشه ناراضی”¬های باستان¬شناس، که منافع کوتاه مدت فردی را ارجح بر منافع بلندمدت علمی/صنفی و ملی می¬بینیم، در ناپایداری مدیریت در باستان¬شناسی نقش موثری بازی می¬کنیم. نه فقط ما ناراضی¬ها نقش بازی می¬کنیم، بلکه کسانی که راضی و موافق بودند و هستند نیز اغلب با بی¬تفاوتی، بی¬عملی و بی¬کنشی عملاً در کنار ناراضی¬ها قرار می¬گیریم و نقش منفی بازی می¬کنیم.

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *