شنبه ۹ اردیبهشت ماه ۱۳۹۱
باستانشناسي ايران نيازمند ساختارشکنی (ديكانستراكشن) است!!!
ليلا پاپلي يزدي، عضو هیات مدیره جامعه باستان شناسی ایران
ساختارشکنی واژهاي دريدايي به معني دگرگونه گي و تغييرات شکلی و مفهومي در يك ساختار و در يك كلام زدايش هر چيز آشنا و شكل دهي اشكال نو، چه در قالب ساختار و چه خارج از آن است. ساختار شکنی گرچه قالبزداست، خود قالبي نو است، قالبي كه نخست عينكهاي قديمي را از چشم برميدارد، قضاوتهاي پيشيني ارزش گذارانه خوب/بد، زشت/زيبا، علمي/غيرعلمي، زنانه/مردانه را كناري مينهد و آنچه تغيير داده است را از نو ميسازد. ساختارشکنی كمك ميكند مرزها را برداريم: مرز بين هنر و دانش، بين جامعه و محیط دانشگاهی و دهها مرزي كه ذهنيتهاي ما را شکل داده است، قضاوتهايي كه چنان به عينك ما بدل شده اند كه امكان ديد بيطرفانه را از ما گرفته اند. ساختارشکنی پنجرۀ نو به سوي زيستن است.
در بحثها، بارها با اين سوال مواجه شده ام كه فلان كار يا فلان رفتار، سطح باستانشناسي را پايين نميآورد؟ سطح علمي آن را؟… چنين پرسشي خود به گونهاي نشان از خلط معنايي باستانشناسي به مثابه يك دانش، جايگاهش و ترس از تغيير است. تغيير، قضاوت يا خدشه به جایگاه اجتماعي، جايگاهي كه بيشتر از دوري اين دانش از جامعه شكل گرفته است. باستانشناسي ايران در مواجه با جامعه به نوعي دگماتيسم دچار شده است. سعي ميكند چهره اي صلب، جدي و غيرقابل تغيير از خود ارائه دهد، معمولاً تلاش ميكند خود را دور از دسترس نشان دهد و شيوه زندگي تجربه كنندگانش را، شيوهاي غير معمول و غريب نشان دهد. تصويري كه باستانشناسي ايران از علمي بودن خود برساخته، به ساختاري هرمي مي ماند كه بالاترين نقطه اش دور از دسترس میماند. نقطه اي كه ساختاري متزلزل دارد و با كوچكترين طوفان يا بدعت در نظم دهي اش، بيم تخريبش ميرود و نيازمند مراقبت است. دوري گزيني باستانشناسي از جريانهاي جامعه آن را به اقليت كوچك و منزويي بدل كرده كه كاركرد اصلي اش برساختن هويتي ملي به شكل ملی گرایی تبلیغاتی فرض ميشود. كاركردي كه دقيقاً شبيه شمشير دو لبه عمل ميكند: ترقي كمّي باستانشناسي در دورۀ پهلوي دوم با كاركرد ملی گرایانه، با عملكرد عكس ضد ارزشهاي انقلابي معرفي شد و به صورت جدي با خطر تعطيلي در جمهوري اسلامي مواجه شد كه هر دو، دو روي يك سكه بودند، سكه اي كه اعتبارش را نه از بافتي آكادميك يا اجتماعي كه از سياست حاكميتي ميگيرد. باستانشناسي ايران در بُعد كمّي و كيفي دچار مشكل است، در طول ساليان گذشته نتوانسته چون ساير رشته هاي انساني به تعداد كثير افزايش يابد و دانشجو تربيت كند، كتاب و مقاله و مجله توليد كند و از سويي بازنگري نشدن واحدهايش كيفيت تحصيل را در آن كاهش داده است. تقليل آن به يك ساختار دولتي به نام سازمان ميراث فرهنگي سبب شده كه با تغيير ساختار این سازمان، به شدت دچار بحران در عرصۀ عمل اجتماعي شود. گويي ناپايدارترين بخش دولتي در سالهاي پس از انقلاب، سازمان ميراث فرهنگي و به تبع آن باستانشناسي بوده است. با عوض شدن هر دولت، بطور كلي سياستهاي حاكميت نسب به ميراث فرهنگي و باستانشناسي هم ديگرگونه ميشود.
در دانشگاهها نيز شرايط مذكور به شكل ديگري حاكم است. سالهاست که خلاقيت دانشجويان باستانشناسي نه تنها پرورده نميشود، بلکه با تكرار مداوم واحدهاي درسي به ورطه نااميدي افتاده است. گويي باستانشناسي ايران به گونه اي ماشيني خود را در دايرهاي به نام تكرار قرار داده است و پذيرفته كه راه تنها يكي است. متأسفانه تلاشهاي جسته و گريخته در جهت تغيير واحدهاي آموزشي و به روز كردنشان نيز تا امروز با مقاومت جدي خود باستانشناسان شاغل در دانشگاهها رو به رو شده است. در كليت فرايند به آنجا رسيده ايم كه چه در سطح دانشگاهي، چه حاكميتي و تبلیغاتی، فعاليت باستانشناسي به فعاليت ميداني آن هم به شكل كاوش و بررسي تقليل يافته و همه دانشجويان جز در راستاي تبديل شدن به ابزار كاوشگران يا تبديل به كاوشگر نجاتبخش در راستاي عملكرد توسعه طلبانه دولتي، آموزش جدي ديگري نمي بينند. باستانشناسي ايران هر روز به ويژه در شكل اجتماعي اش بيشتر به سمت و سوي باستانشناسي شوروي سابق ميرود، باستانشناسي كه بسيار به پيش از تاريخ ميپردازد و از چارچوبهاي مطلق مشخصي پيروي ميكند، تئوريهاي متنوع و بحث را تاب نمي آورد و عملاً، بسيار مكانيكي به انسان مي نگرد و به مثابه ابزاري بوسيله حاكميت مورد استفاده قرار ميگيرد. تقابل چنين آموزه هایي با آموزه هاي باستانشناسي مدرن و پست مدرن كه عمل باستانشناسي را بسيار فراختر از پژوهش ميداني مي انگارد، سبب انزواي جهاني باستانشناسي ايران هم شده است. توليد دانش علمي باستانشناسي ايران در هشتاد و چهار مجله نخست نمايه اس.جي.آر (http://www.scimagojr.com/journalrank.php) و به روايت همين تارنما، تقريباً صفر است و اكثر پژوهشگران ايراني مقالات خود را در مجلاتي به چاپ ميرسانند كه نمايۀ موضوعيشان خاور نزديك، خاورميانه، ايران يا تاريخ ايران باستان است و به اين ترتيب باستانشناسي ايران از زمينه دانشي اش جدا ميشود و به شكلي مضاعف منزوي ميشود.
شكايات دانشجويان ایرانی باستانشناسي در شبكه هاي اجتماعي، تركيبي از تمام اين دغدغه ها به اضافه دغدغه هاي شغلي و كسب درآمد است. اين پرسش كه باستانشناسي ايران تا كي ميتواند به اين احتضار ادامه دهد، جوابي نامشخص دارد. اما ميتوان تاكيد كرد كه تا وقتي باستانشناسان ايراني به فكر طرحي نو نباشند، ساختار آن را از دولت جدا نكنند و خود، اقتصاد دست به دهانشان را تغيير ندهند و از خلاقيت حمايت نكنند و معيشت زدگي را كناري ننهند، شيوه و راهكار دانش شان تغيير نخواهد كرد.
باستانشناسي ايران در دهۀ ۱۳۴۰ يكبار دچار تغييری جدي شد. طرح واحدهاي درسي توسط مرحوم دكتر نگهبان، به عنوان يك متخصص به روز باستان شناس، سبب شد ساختار آموزشي آن، كه پيش از آن با رشته هاي جغرافيا و تاريخ در هم تنيده بود و استقلال چنداني نداشت منسجم شود. واحدها در آن روزگار متناسب با شرايط روز طراحي شده و روزآمد شده بودند. اما از آن روزگار بيش از نيم قرن گذشته و باستانشناسي ایران، هنوز حاضر به تغيير شكل دوباره حتي در ساختارآموزشي آن نشده است. اين در حالي است كه دست كم در عرصه نظري هر ساله در گردهمآيي گروه باستانشناسي نظري (TAG)، شاخه هاي گوناگون و جديد باستانشناسي معرفي ميشوند. باستانشناسي ايران به شكلي واضح نيازمند ساختارشکنی است. ساختار قديمي و بسيار سنتي اش، ديگر حتي در حال از دست دادن تدریجی كاركرد ملی گرایانه اش است و تبليغات دولتي نيز به تدريج استفاده از چنين ساختار از مد افتاده اي را به كناري مينهد و به رويكردهاي جدیدتر ملي گرايي چون رويكردهاي مرتبط با استقلال ارضي روي ميآورد. ساختارشکنی در باستانشناسي جز با ساختارشکنی در ذهنيت تك تك ما، نسل مياني اين دانش، امكان پذير نيست.